چشم و چراغ اين همه ساحل ها، چشمت كه باز از غم من تر شد
دنيای من بدون تو يعنی مرگ، حيف اين دقيقه نيز كه پرپر شد
آن روزها اواخرشهریور، دنيای من وسيع ترازاين بود
خاتون كدام پنجره نفرين كرد، كاينگونه شادمانيم آخر شد
هی ريشه زد درخت تمنايت، هی برگ وبارداد ندانستم
اين گونه سايه برهمه چيزانداخت، اين گونه آن نهال تناور شد
آن قدرآفتاب نگاه تو، بر دستهای يخ زده ام باريد
تا دفترم كه مشتی رخوت بود، لبريزازجنون مصور شد
ديروز ديدمت كه دلت تنگ است، با واژه ها مجاب نخواهی شد
زان روزهای بد كه نبودی تو، تنهائيم هزار برابر شد
سرد است ای پرنده ی معصومم ! حالا ببند چشم قشنگت را
شايد كه خواب مرهم دردی بود، شايد كه صبح حال تو بهتر شد...
به این پرنده ی پر بسته آب و دان می داد
زنی که بال و پرش بوی آسمان می داد .
و روی گونه ی او جای اشک چشمانش
مسیر شاعری ام را به من نشان می داد .
چه خوب می شد اگر باز شعر می خواندم
و او دوباره صمیمانه ، سر تکان می داد .
من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم
همیشه خنده ی او عشق ، یادمان می داد .
...
و آخرین خبر از چشم های او این است :
"زنی اسیر قفس بود و داشت جان می داد ."

رفتی و غزل بدون تو تنها شد
بغض همه ترانه هایم وا شد
اندوه بزرگ از میان رفتن ماه
از خستگی ستاره ها پیدا شد
تو ماه بلندی و پلنگ دل من
با عزم رسیدن به تو بی پروا شد
سلطان غزل چقدر جایت خالی ست
رفتی و غزل بدون تو تنها شد
هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم
ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم
برای آمدنت گرچه راه کوتاه است
هنوز هم که هنوز است چشم در راهم
سلام...روز قشنگی است...دوستت دارم...
چقدر عاشق اين جمله های کوتاهم
هوای بودن يک عمر با تورا دارم
منی که دلخوش ديدارهای گه گاهم
برای گفتن يک حرف عاشقانه فقط
اسير سختترين زخمهای جانکاهم
بدون تو همهء لحظه ها به اين فکرند
که تيغ را بگذارند بر گلوگاهم...
وقتي كه لمس كردن دستت حرام بود
بيچاره عشق كارش از اول تمام بود
دنيا براي كشتن ما حكم هم نداد
اي كاش دوست داشتنت اتهام بود
قلبي كه عاشق تو شد انگار تا ابد
قرباني هميشه يك انتقام بود
هي وعده داده بود دلت مي رسم به تو
هي وعده داده بود،ولي وعده دام بود
تو بي سلام رد شدي از روبروي من
وقتي كه مرز فاصله تنها سلام بود
پگاهي كه پيش تو خونش به خاك ريخت
بدنام اگرچه مرد ولي با مرام بود
ارغوان
شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابيست هوا يا که گرفته است هنوز؟
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
آسمانی به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه می بينم ديوار است
آه
اين سخت سياه
آنچنان نزديک است
که چو بر ميکشم از سينه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته
که پرواز نگه در همين يک قدمی ميماند
کور سويی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانيست
نفسم می گيرد که هوا هم اين جا زندانيست.
هر چه با من اين جاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم.بر فراموشی اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
ياد رنگينی در خاطر من گريه می انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گريد
چون دل من که چنين خون آلود هر دم از ديده فرو می ريزد.
ارغوان.
اين چه رازيست که هر بار بهار با عزای دل ما می آيد؟؟
که زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است!!
وين چونين بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزايد!!
ارغوان.
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
کی بر اين دره غم می گذرند؟؟
ارغوان.
خوشه خون
بامدادان که کبوتر ها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه
بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان.
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خون بار منی
ياد رنگين رفيقانم را بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه نا خوانده من
ارغوان
شاخه هم خون جدا مانده من...
همينکه آمدی از در غزل مجسم شد
و با اشاره ی تو واژه ها منظم شد
رديف شد همه واژه ها برابر من
وعشق بر همه ی وا ژه ها مقدم شد
و بيت بيت غزل را قدم زدی با عشق
فضای شعر پراز عطر ناب مريم شد
وعشق ، ميوه ی ممنوعه تا که برچيدم
رديف واژه به هم خورد وشعر مبهم شد
خدا که ديد ميان من و تو رازی هست
غضب نمود و به تبعيدمان مصمم شد
وبعد قصه ی يک سيب کال بی ارزش
بدل به تلخ ترين ماجرای عالم شد

اگرچه از تو سرودن هميشه آسان نيست
دلم از اينکه سروده تو را پشيمان نيست
نبين به خنده من طرح بی خيالی را
هميشه گريه عاشق شبيه باران نيست
تو هيچ وقت به اين فکر کردهای: ديريست
که آفتاب نگاهت کنار گلدان نيست
خدا کند که بميرم و آخر اسفند
نبينم اينکه بهاری پس از زمستان نيست
کنار پنجره می پوسم و نمی آید
کسی که عابر معمولی خيابان نيست
به گيسوی تو گره خورده رشته عمرم
وگرنه نظم من آنقدرها پريشان نيست

رنگ سال گذشته را دارد، همه لحظه هاي امسالم
۳۶۵حسرت را ، همچنان مي کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن ،من به فنجان تو نمي گنجم
ديده ام در جهان نما چشمي، که به تکرار مي کشد فالم
يک نفر از غبار مي آيد، مژده تازه تو تکراريست
يک نفر از غبار آمد و زد ، زخمهاي هميشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد، حال و روزي نگفتني دارم
هم نمي دانم ازچه مي خندم، هم نمي دانم ازچه مي نالم
راستي در هواي شرجي هم، ديدن دوستان تماشاييست
به غريبي قسم نميدانم ،چه بگويم جز اينکه خوشحالم
دوستاني عميق آمده اند، چهره هايي که غرقشان شده ام
ميوه هاي رسيده اي که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چنديست شعرهايم را ،جز براي خودم نمي خوانم
شايد از بس صدايشان زده ام، دوست دارند دوستان لالم
كسي را دوست مي دارم كه در سازم نمي گُنجد
طنين ِ دلكشش در سيم ِ آوازم نمي گُنجد
كسي را دوست مي دارم كه مثل ِ آسمان آبي است
ولي پيمودنش در بال ِپروازم نمي گُنجد
كسي را دوست ميدارم كه نزديك است وناپيدا
برون از پرده نتوان گفت و در رازم نمي گُنجد
اهورايي نوايي نُت شُده برسيم ِ اشعارم
كه در شيدائي ُ ماهور و شهنازم نمي گُنجد
به تار ِ نايم امشب آن ترنُم زخمه مي سايد
كه در مضراب ِ نبض ِ نغمه پردازم نمي گُنجد
كسي را دوست مي دارم كه چون يار سفر كرده
غم ِ ناديدنش در ديدهً بازم نمي گُنجد
خلاف آمدنت رفتنت زمستانی است
که چشمهای غزل واژه واژه بارانی است
تو هم که مثل غزل های عا شقانه من
هميشه آمدنت دير و رفتنت آنی است
همين که چشم به هم ميزنيم می بينيم
غزل تمام شد و بيت بيت پايانی است
دو سال بعد به ذهنت خطور خواهد کرد
که مرد اين غزل عاشقانه زندانی است
و فکر می کنم به راه بيفتی آن روز
اگر چه فاصله اين دوسال طولانی است
و می رسی و میزنی به در اما
جواب می شنوی : مرد رفت اينجا نيست

ديشب دلم دوباره شبي بيشكيب داشت
مثل غروب، حال و هوايي غريب داشت
پرسيدمش كه عاشقي؟ اما سكوت كرد
در چشم خود تبسم شرمي نجيب داشت
عاشق نبود، نه، نكند بشنود كسي
اين جرم، جاودانه به دوشش صليب داشت!
در شامگاه كوچ پرنده به سمت عشق
حتي ستاره نيز نشان از فريب داشت
آواز در گلوي قفس پر نميگرفت
وقتي ز عشق، بال و پري بينصيب داشت
حواي عشق! آدم ما بيگناه بود
لبهاي دلفريب شما طعم سيب داشت!
از من گذشته است كه عاشق شوم ولي
ديشب دلم دوباره شبي بيشكيب داشت

گـريـه آمد، خنده آمد ، گريه بـا من پر گرفت
گـريـه در افـتـادنـم دسـت مـرا بـهـتـر گرفـت
خـنـده آمد بـا من امـا طـاقـت مـانـدن نـداشت
گريه با من ماند و چشمان مرا از سر گرفـت
وقـتـی از يـيـلاق بـرگشتـم بـه استـقـبـال مـن
دست بـندی هديه آورد از من انگشتـر گرفـت
در شــبـان خـستـه ی دلگـيـر تـنـهـايـی فـقـط
گريـه با من يار شد از دست من ساغر گرفت
داشـتـم درغـربـت تـاريـک خـود يـخ می زدم
نـيمه شب يک شاخه آتش داد خاکستر گرفـت
پـشـت پـيـچـاپـيـچ تـصـويـر تـو نـيـلوفـر شدم
گـريــه آمـد آتـشـی در بـاغ نـيـلـوفـر گـرفـت
گـريـه شـايـد چـشم هايـت بـود از آغاز، نـه...
چشم هايـت را دلـم يـک دست بالاتـر گرفـت

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز که در وبلاگ من نظرهای زیبای خودشون رو ابلاغ کردند و منت بر سر این بنده حقیر گذاشتند .
دوستان هر سوالی که در مورد اشعار و مطالب دارید ، هم می تونید در قسمت نظرات بنویسید و هم با ایمیل من ارتباط برقرار کنید . من تا جایی که در توانم هست به تمامی سوالات شما دوستان گرامی پاسخ می دهم .
با تشکر از تمامی الطافی که تاکنون به من داشتید و دارید.
به گوش شب بخوان امشب تمام ماجرايم را
بخوان تا بشنود مرغِ شباهنگي صدايم را
من از يك راه بي برگشت از يك شهر مي آيم
كه گم كردم ميانِ كوچه هايش ردِ پايم را
مرا بيرون ببر از اين خيابان هاي طولا ني
كه دلتنگم كنارِ چشمه هاي روستايم را
بيا تا زود بگريزيم كه از اين شهر دلگيرم
فقط آهسته تر تا من بپوشم گيوه هايم را
برايم ني بزن چوپان كه شب سنگين و يلدايي است
بزن تا لحظه اي پيداكنم درد آشنايم را
مپرس از من چرا بر روستايت باز مي گردي
بيا در راه مي گويم برايت ماجرايم را

دختر
سبزه چشمهايش را گره زد
و به آب گريه انداخت
... پسر آن سال می آمد
زن
سبزه های زرد شده را
دانه ، دانه
از آب گرفت
و به آهِ باد داد
... مرد رفته بود
(( خوشحال می شم در مورد این قطعه کوتاه نظرتون رو بدونم ))
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان می روم وانگشتانم رابر پوست کشيده شب می کشم
چراغ های رابطه تاريکند
چراغ های رابطه تاريکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز رابه خاطر بسپار
پرنده مردنی است
تصوير شامگاه پر از شيونی غروب
فرياد های درد سفر در منی غروب
سرشار از تراکم صد هـــــا زوال تو
شبها چگونه راه سفر ميزنی غروب؟
شط بسته ای به ساحل دريای ديده ها
زيبا تــــرين چهره تو در رفتنی غروب
داری سکوت گر چه به لب از کتاب نور
چون پرنيان قلب پر از گفتنی غروب
وقتی که آب آيينه ای ميشود ترا
نزد هزار چشم پر از ديدنی غروب
تا سينه غرق خون خود استی بنازمت
ترسيمی از شکسته ترين شيونی غروب

كسي به وسعت يك پرواز برايم ترانه نخواند ! كسي هرگز دست هاي حقيقت را بر شانه هاي خستگي ام ننهاد و من تنها با نفس هاي تو بود كه آغاز شدم تنها و تنها با تو !... چرا كه هر دوي ما براي دردي مشترك گريه مي كرديم ! و حالا سالهاست كه احساس مي كنم در ميان هياهوي اين آدم ها مانند چشمهاي تو غريب افتاده ام ! سالهاست كه مي خواهم فرياد بكشم، براي تو با اشكهاي پائيزي ام سطرهاي روزگارمان را مي نگارم، گر چه مي دانم زلالي همه ي گريه هاي عالم براي وصف تنهايي هايمان كم مقدار است اما باز براي تو مي خوانم ، تو كه همانند من در جستجوي خانه بيراهه هاي انتظار را درخشان مي كني ، تو كه از هيچ همه چيز مي يابي و من اين بار احساس مي كنم چه زيادند آدم هايي كه مثل من سرگردانند...!
به خود آمدم ، در پس زايش صدها طلوع خويش را گم كردهام ، جائي در آنسوي تاريخ ، آنجا با خويش وداع گفتهام ، گوشهاي دورتر از عمق بينهايت آينههاي به هم خيره شده ؛
- ديگر نخواهم انديشيد .
- مگر ميشود ؟ مگر پرواز خيال در آسمان رويا را پاياني است ؟
- ديگر از رويا متنفرم ، سقف اين آسمان را ميبيني ؟
- باز هم به خطائي . در پس آن ابر ، دگر بار عمق آسمان است . آن ستاره نه به سقف آسمان آويزان كه در عمق آن در پرواز است . بودن را به خاطر بسپار و ماندن را .
- به چه ميانديشم ؟
- نميدانم .
- از پس ابرهاي ترديد آسمان آبي قلبت را نظاره كن .
- نميتوانم .
- بخواه ، ميتواني . اين شعار تو بود . به جاي درخشندگي آينه خويش را بنگر .
- و با احساس چه كنم ؟
- فراموشش مكن .
- و با عقل ؟
- به يادش بسپار .
- و با دل …… آه
- به درياي عشق روانهاش كن تا در آغوش ساحل وصال دمي بياسايد .
- بگذار تا بروم ، خستهام ، به گدائي نسيم ميروم براي اين كوره سوزان .
- من هم ميآيم .
- بيا كه تو وجود در هم شكستهام را هرگز ترك نخواهی كرد .
آزاد و سبکبال در آسمان خيالم پرواز می کنم،تا نقش زيبایت را به خاطر بسپارم.
وقتی پرواز می کنم ...
رها می شوم،از بند بی قيدی ...
رها می شوم، از بند دنيا و زرق و برق آن ...
رها می شوم،از افکار شوم و بی منتها ...
رها می شوم، از بندهايی که به جسمم بسته می شوند.
رها می شوم ، از بندهای نامرئی اش ...
که مرا می شکنند ... که مرا از خود بی خود می کنند ...
پرواز من زمانیست که می نويسم ...
زمانی که قلم در انگشتانم جای می گيرد و من می نويسم ...
زمانی که قلم با حرکت لبانم در صفحه سفيد تقويم می دود ...
زمانی که نگاهم به کلمه ها می نگرد و چشمانم تر می شود ...
زمانی که به تو می انديشم و با تو سخن می گويم ...
آزاد و سبکبالم فارغ از هر بندی ...
پس بگذار بنويسم ، برای تو ...
بگذار رها باشم ، از بندهايی که مرا می ترسانند ...


دويده مرگ به رگهای زندگانی ما
چکيده زهر به حلقوم کامرانی ما
چقدر تلخ چه اندازه سخت جان کنديم
اجل نديده کسی را به سخت جانی ما
به برگ وبار نشستن کجا رسد مارا
کمان کشيد غم از نخل نوجوانی ما
به هرکجا که دويديم برزمين خورديم
رسيد نوبت رويای آسمانی ما
نه ماه ماند نه خورشيد ونه ستاره گکی
زمانه کورشد از آسمان تکانی ما
شديم سبزه ـ لب جوی منتظر مانديم ــ
به غير داس نيامد به همزبانی ما
شديم ياس وبه ديوار دوست تکيه زديم
کشيد ريشه ما را رفيق جانی ما
رفيق جانی ما گشت کرکس وزل زد
تمام روز به رخسار استخوانی ما
گرسنه شد سرشب چشمهای ما را خورد
عطش کشيد پس شب به خونفشانی ما
پگه رسيد پگه رنگ خون مردم داشت
عيان نگشت ولی قصه نهانی ما
شديم قصه وافسانه جديد آری
دوباره شب شد وبازار قصه خوانی ما
